تبليغاتX
Perspective
جمعه دهم خرداد 1387

استاد

 

     ... و هنگامي كه ظلمت سراسر زمين را پوشاند، يوسف آرتيمالي

 مشعلي از چوب كاج روشن كرد و از تپه به جانب دره سرازير شد. آخر او در خانه ي خود كارهايي داشت.

 

      هنگامي كه به روي سنگ چخماق هاي دره ي ويران زانو زده بود جواني را ديد برهنه و گريان با موي عسلي رنگ و تني چونان گل سپيد كه آن را با خار زخمي كرده و روي سرش از خاكستر تاجي درست كرده بود.

 

       يوسف كه ملك فراوان داشت به جوان برهنه گفت: (( عجب ندارم كه بار اندوهت اين اندازه گران است، زيرا بر كسي پوشيده نيست كه او واقعا انسان عادي بود. ))

 

       جوان پاسخ داد، (( براي او نيست كه گريانم، بلكه به حال خود مي گريم، من نيز آب را به شراب بدل كرده ام، جذامي را شفا داده ام و نابينا را بينايي بخشيده ام. به روي آب ها راه رفته ام. شياطين را از دل اهل قبور بيرون رانده ام، در بياباني كه خوردني پيدا نمي شد به گرسنه غذا داده ام و اموات را از خانه هاي تنگ و گورشان برپا داشته ام. به فرمان من، در برابر گروه كثيري از مردم، درخت انجيري كه مانع راه بود از بيخ و بن پژمرد. همه ي كار هاي آن مرد را من نيز كرده ام، اما نمي دانم چرا هنوز مردم مرا به صليب نكشيده اند.

 

...............................................................................

زندگي وايلد اسكار (1900-1856) Wilde Oscar

 نويسنده و نمايشنامه نويس ايرلندي. درآكسفورد تحصيل كرد و خيلي زود در پرداختن درام منظوم مهارت يافت. براي كودكان هم قصه هاي  زيبايي نوشته است.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط پریا  | 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
  عروسک کوکی

 

 

بيش از اينها، آه ، آري

بيش از اينها مي توان خاموش ماند

 

مي توان ساعت طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار

خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بيرنگ برقالي

در خطي موهوم برديوار

مي توان با پنجه هاي خشك

پرده را يك سو كشيد و ديد

در ميان كوچه باران تند مي بارد

كودكي با بادبادكهاي رنگينش

ايستاده زير يك طاقي

گاري فرسوده اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترك مي گويد

 

مي توان برجاي باقي ماند

دركنار پرده، اما كور، اما كر

 

مي توان فرياد زد

 با صدائي سخت كاذب، سخت بيگانه

دوست می دارم

مي توان در بازوان چيره ي يك مرد

ماده اي زيبا و سالم بود

با تني چون سفره ي چرمين

با دو ... درشت سخت

مي توان در بستر يك مست يك ديوانه، يك و لگرد

عصمت يك عشق را آلود

 

مي توان با زيركي تحقير كرد

هر معماي شگفتي را

مي توان تنها به حل جدولي پرداخت

مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده، آري پنج يا شش حرف

 

مي توان يك عمر زانو زد

با سري افكنده، در پاي ضريحي سرد

مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت

مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارتنامه خواني پير

 

مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يكسان داشت

مي توان چشم ترا در پيله ي قهرش

دكمه ي بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت

مي توان چون آب در گودال خود خشكيد

 

مي توان زيبائي يك لحظه را با شرم

مثل يك عكس سياه مضحك فوري

در ته صندوق مخفي كرد

مي توان در قاب خالي مانده ي يك روز

نقش يك محكوم،يا مصلوب،يا مغلوب را آويخت

مي توان با صورتك ها رخنه ي ديوار را پوشاند

مي توان با نقش هايي پوچ تر آميخت

 

مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از كاه

سال ها در لابلاي تور و پولك خفت

مي توان با هر فشار هرزه ي دستي

بي سبب فرياد كرد و گفت

(( آه،

من بسيار خوشبختم ))

 

 

...........................................................  ... .

منبع . ديوان كامل اشعار فروغ فرخزاد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:23  توسط پریا  | 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
 

 

محمود فرشچيان به سال 1308 شمسي در اصفهان، پايتخت هنر ايران، ديده به جهان گشود. پدرش، حاج غلامرضا فرشچيان، از تجار فرش بود و در كار هنر قالي بافي دست داشت. اين زمينه ي مساعد براي پرورش ذوق و شوق او در راه آشنايي با هنر مؤثر افتاد. از سال هاي پيش از مدرسه از روي نقش هاي قالي طرح مي زد، تا به تدريج دستش در كار نقش پردازي روان گرديد. فرشچيان در طي تحصيلات مقدماتي در محضر استاد ميرزا آقا امامي اصفهاني، هنرمند چيره دست و پرآوازه ي ديار اصفهان، به آموختن نقاشي دل بستگي تمام پيدا كرد و دل در گرو نقش هاي زيبا بست. او از كار هنر احساس رضايت و شادماني داشت. فرشچيان در كارگاه استاد امامي آموخت كه در كار هنر بايد عاشق بود و سخت كوش وگرنه راه به جايي نخواهد برد. چنان كه ((عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد)).

 

فرشچيان، در ادامه ي راه، از كلاس هفتم دبيرستان (14 سالگي) قدم به هنرستان هنرهاي زيباي اصفهان گذاشت و چهار سال در آن جايگاه عاشقي، زير نظر استاد عيسي بهادري، استاد نابغه و توانمند نقش قالي، مينياتور، نقاشي رنگ روغن، به فراگيري اصول و مباني طراحي نقوش سنتي (نقشه ي قالي، تذهيب، مينياتور) پرداخت. بدون شك نقش استاد عيسي بهادري در پرورش و خلاقيت هاي محمود فرشچيان نقشي فوق العاده ارزشمند بود. زيرا فرشچيان، با اعتقاد كامل به مهارت و توانايي هاي عيسي بهادري، از سمت شاگردي محضر استادش عاشقانه بهره مي گرفت و نقش مي زد، به نحوي كه تلاش بي وقفه و تمرين هاي شبانه روزي فرشچيان سبب شگفتي و تعجب همگان، به خصوص خانواده شده بود.

 

اين تلاش سرانجام قلب و روحش را سرشار از نقش ها و رنگ هاي زيبا ساخت. از آن جا كه هنر و ادبيات ايران زمين از ديرباز همگامي و هم دلي خود را در ثبت ارزش هاي فرهنگي  جلوه گر ساخته بود، فرشچيان با دلبستگي، به مطالعه ي ادبيات و شعر عرفاني همت گماشت تا بدان جا كه خود نيز گاه شعر مي سرود. بازتاب آشنايي ادبيات عرفاني در آثار استاد فرشچيان بعد ها موجد يكي از ويژگي هاي تحسين برانگيز نقاشي او گرديد.

 

استاد در بيان احساس و تجسم شعر گونه ي عواطف، به شيوه اي كاملا جديد، موفق به هماهنگي و همگامي ميان مضمون و محتوا و شكل و فرم نقاشي هايش گرديد و اين، مشخصه ي اصلي كار او در نقاشي شد.

 

فرشچيان در جواني بسيار پرتلاش و خستگي ناپذير به كار و طراحي نقوش مختلف مي پرداخت. او در مطالعه ي آثار تاريخي شهر اصفهان (چهل ستون، عالي قاپو، مسجد شيخ لطف الله،... و طرح هاي اسليمي و ختايي كاشي كاري هاي بي نظير آن آثار سر از پا نمي شناخت و چون محققي موشكافانه اين نقش ها را مطالعه مي كرد. فرشچيان حتي در دوره ي سربازي نيز دست از قلم و رنگ برنداشت و آثاري ديدني آفريد كه بسيار مورد تشويق مقامات قرار گرفت. تابلو صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند از جمله ي آن آثار است.

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط پریا  | 

دوشنبه یکم بهمن 1386

آيه هاي زميني

 

آن گاه

خورشيد سرد شد

و بركت از زمين ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشكيدند

و ماهيان به دريا خشكيدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذيرفت

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

مانند يك تصور مشكوك

پيوسته در تراكم و طغيان بود

و راه ها ادامه ي خود را

در تيرگي رها كردند

 

ديگر كسي به عشق نينديشيد

ديگر كسي به فتح نينديشيد

و هيچ كس

ديگر به هيچ چيز نينديشيد

 

در غارهاي تنهايي

بيهودگي به دنيا آمد

خون بوي بنگ و افيون مي داد

زن هاي باردار

نوزادهاي بي سر زائيدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سياهي

نان،نيروي شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پيغمبران....

از وعده گاه هاي الهي گريختند

و بره هاي گمشده

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشت ها نشنيدند

 

در ديدگان آينه ها گوئي

حركات و رنگ ها و تصاوير

وارونه منعكس مي گشت

و برفراز سر دلقكان پست

و چهره ي و قيح فواحش

يك هاله ي مقدس نوراني

مانند چتر مشتعلي مي سوخت

مرداب هاي الكل

با آن نجارهاي گس مسموم

انبوه بي تحرك روشن فكران را

به ژرفناي خويش كشيدند

و موش هاي موذي

اوراق زرنگار كتب را

در گنجه هاي كهنه جويدند

 

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود، و فردا

در ذهن كودكان

مفهوم گنگ گمشده اي داشت

آن ها غرابت اين لفظ كهنه را

در مشق هاي خود

با لكه ي درشت سياهي

تصوير مي نمودند

 

مردم،

گروه ساقط مردم

دل مرده و تكيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر مي رفتند

و ميل دردناك جنايت

در دست هايشان متورم مي شد

 

گاهي جرقه اي، جرقه ي ناچيزي

اين اجتماع ساكت بي جان را

يك باره از درون متلاشي مي كرد

آن ها به هم هجوم مي آوردند

مردان گلوي يكديگر را

با كارد مي دريدند

و در ميان بستري از خون

با دختران نابالغ

همخوابه مي شدند

 

آن ها غريق وحشت خود بودند

و حس ترسناك گنه كاري

ارواح كور و كودنشان را

مفلوج كرده بود

پيوسته در مراسم اعدام

وقتي طناب دار

چشمان پر تشنج محكومي را

از كاسه با فشار به بيرون مي ريخت

آن ها به خود فرو مي رفتند

و از تصور شهوتناكي

اعصاب پير و خسته شان تير مي كشيد

اما هميشه در حواشي ميدان ها

اين جانيان كوچك را مي ديدي

كه ايستاده اند

و خيره گشته اند

به ريزش مداوم فواره هاي آب

 

شايد هنوز هم

در پشت چشم هاي له شده، در عمق انجماد

يك چيز نيم زنده ي مغشوش

برجاي مانده بود

كه در تلاش بي رمقش مي خواست

ايمان بياورد به پاكي آواز آب ها

شايد، ولي چه خالي بي پاياني

خورشيد مرده بود

و هيچ كس نمي دانست

كه نام آن كبوتر غمگين

كز قلب ها گريخته، ايمانست

 

آه، اي صداي زنداني

آيا شكوه ي ياس تو هرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقبي بسوي نور نخواهد زد؟

آه، اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها...

 

.............................................................     ................   .....  ... .

منبع: ديوان كامل اشعار فروغ فرخزاد. با مقدمه ي شجاع الدين شفا.انتشارات مرز فكر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط پریا  | 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

چارلز ببيج

(1792-1871)

 

شهرت چارلز ببيج رياضيدان انگليسي مرهون طراحي نخستين مفاهيم اصلي رايانه هاي قابل برنامه ريزي است.

 

هنگامي كه ببيج رشد مي يافت، پدرش كه بانك دار ثروتمندي بود به او اجازه داد كه در خانه تحصيل و از بهترين منابع درسي اروپايي استفاده كند. ببيج در سال 1810 وارد كمبريج شد، ولي از ركورد علم در انگليس در مقايسه با اروپا نگران بود. از هنگامي كه هنوز دانشجو بود ترجمه ي متون اصلي فرانسوي به انگليسي را براي مدارس انگليس سازمان دهي كرد.

 

در سال 1820 ، ببيج يك وسيله ي مكانيكي را براي تكرار محاسبه ها ساخت. در ماشين حساب مكانيكي او، از اختصار رياضي لگاريتم هاي براي ضرب، تقسيم و به توان رساندن اعداد استفاده مي شد.  اين ماشين كه موتور تفاضلي ناميده مي شد جايزه اي را در سال 1823 از انجمن نجوم دريافت كرد. ببيج براي تامين هزينه ي يك نمونه در اندازه ي واقعي به حكومت انگليس روي آورد و در طول دو سال بعدي او 6000 پوند از دارايي خود و 17000 پوند از بودجه ي حكومت را صرف اين كار كرد ولي اين نمونه هرگز تكميل نشد.

 

با اين وجود، ببيج طرح هاي ديگري داشت كه تكميل شدند. او تعدادي اختراع هاي كوچك تر از جمله سپر جلو لكوموتيو، سرعت سنج و يك افتالموسكوپ (چشم بين) براي معاينه ي درون چشم عرضه كرد.

ببيج در بسياري از سازمان هاي عملي نيز فعال بود. او يكي از پايه گذاران انجمن سلطنتي نجوم و انجمن آماري لندن است.

 

ببيج از رياضيات در پژوهش هاي روي زمان و حركت استفاده مي كرد. كميسيون پست انگليس براي بررسي هزينه ي تحويل بسته هاي پستي با او قراردادي بست. اعتقاد مرسوم آن بود كه هزينه ي يك محموله ي پستي بايد بر مبناي وزن و طول مسافت تا مقصد آن باشد. نظريه ي قيمت يكسان     هزينه ي پستي توسط عده ي ديگري پيشنهاد شده بود. ببيج اين نظر را به آزمايش گذاشت. او نشان داد كه هزينه ي توزين يك پاكت نامه و تعيين مقصد و پست آن نسبت به قيمت يكسان بسيار بيشتر است.

 

در سال 1841 انگلستان نخستين سيستم نامه رساني جديد به وسيله ي يك تمبر يك پني براي يك پاكت نيم اونسي را كه به هر جاي كشور فرستاده شود، پايه گذاري كرد.

 

ببيج موتور تفاضلي را كنار گذاشت، زيرا او دستگاه بسيار بزرگتري را كه يك رايانه ي قابل برنامه ريزي كارآمد بود طراحي كرد. براي اين دستگاه پنج جزء اصلي را پيش بيني كرد. محل ذخيره (حافظه) كه شامل متغيرهايي بود كه روي آن ها اعمالي نظير محاسبه هاي مياني انجام مي گرفت. كميته ها به قسمت اصلي دستگاه (واحد پردازش مركزي) آورده مي شد تا روي آنها عمليات انجام گيرد. كنترل كننده (برنامه ي رايانه) كه دستورالعمل ها را به واحد پردازش مركزي مي داد. دوست ببيج، ليدي آدا بايرون، نخستين برنامه ها براي رايانه ها را نوشت. ورودي دستگاه توسط كارت هاي سوراخ نشده صورت مي گرفت و خروجي نيز كارت هاي سوراخ نشده يا چاپ گر بود.

 

با اين وجود به رغم 30 سال كار و هزينه ي بسيار زياد موتور تحليل گر هرگز كامل نشد و ببيج ايمان خود را به موفقيت از دست داد. نخستين رايانه ها در طول جنگ دوم جهاني به بهره برداري رسيدند. مفاهيم ببيج تقريبا 100 سال از زمان خود جلوتر بود.

 

...................................................................   ........... .... .

منبع: 100 دانشمند كه جهان را تغيير دادند . جان هودسن تيمر. اسفنديار معتمدي

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:33  توسط پریا  | 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

آگوستا آدا بايرون

((1815-1852

 

 

آدا بايرون را مي توان نخستين برنامه ريز رايانه ناميد، زيرا او كسي بود كه چگونگي استفاده از يك ماشين حساب گر براي انجام دادن عمليات را مفهوم سازي كرده بود. با وجود آن كه او دختر لرد بايرون شاعر بزرگ انگليسي بود، ولي هرگز پدر خود را نمي شناخت، زيرا مادرش پس از تولد او، پدر را ترك كرده بود. او به طور خصوصي آموزش ديد و نزد اگوستوس دو مورگان رياضيدان معروف لندن تحصيلات پيشرفته اي در رياضي كرد.

 

بايرون در سال 1834، با چالز ببيج در يك ميهماني شام ملاقات كرد و با طرح يك ماشين تحليل گر كه يك حساب گر مكانيكي بود آشنا شد. او يكي از معدود افرادي بود كه توانايي اين ماشين را ديد و ببيج را تشويق كرد. در سال 1843، او خلاصه اي از كنفرانسي را كه ببيج در مورد اين ماشين داده بود ترجمه كرد. يكرياضيدان ايتاليايي مقاله اي به زبان فرانسه نوشته بود و بايرون متني توضيحي براي درك بهتر آن به اين رساله ي پيچيده افزود. توضيحات بايرون منتشر شد در حالي كه او سعي كرده بود كه نام نويسنده ي آن كه يك زن بود پنهان بماند.

 

در نامه هاي بسياري كه بايرون براي ببيج نوشته بود پيش بيني كرده بود كه چنين ماشين تحليل گري مي تواند آهنگ بسازد، نمودار بكشد و علاوه بر استفاده هاي علمي نتايج كاربردي نيز داشته باشد. او روي توانايي خلاق اين نوع ماشين ها هم بحث كرده بود (استفاده از هوش مصنوعي).

ماشين تحليل گر مي توانست توسط كارت هاي سوراخ دار برنامه ريزي شود، كارت هايي كه از سال 1801 براي كنترل پارچه ها در ماشين هاي بافندگي جاكوارد استفاده مي شد.

 

وي توضيح داد كه ماشين تحليل گر، همان گونه كه ماشين هاي بافندگي جاكوارد گل ها و برگ ها را مي بافند، عوامل جبري را به هم مي بافند. زماني كه يك برنامه براي عمليات خاصي وارد كارت هاي سوخت دار مي شود مي تواند در جريان استفاده از برنامه اي متفاوت قرار گيرد تا آن عمل خاص را انجام دهد. وي مفيد بودن آن چه را كه امروز زير برنامه ها و برنامه هاي قابل استفاده ي مجدد ناميده مي شوند تشخيص داده بود.

 

بايرون در سال 1835 با ويليام كينگ ازدواج كرد. هنگامي كه به كينگ در سال 1838 لقب كنت داده شد بايرون هم كنتس لاوليس شد. در زماني كه سه فرزند خود را نگه داري و تربيت مي كرد ارتباطش را با ببيج حفظ كرد. او ببيج را تشويق كرد تا محاسبه هاي رياضي بر مبناي دهدهي را به صفر و يك هاي دستگاه علائم دودويي تغيير دهد. بايرون روي يك برنامه ي واحد متمركز شد و آن محاسبه ي اعداد برنولي بود كه توسط يك سري نمايي ايجاد شده بود و براي اهداف آماري به كار مي رفت. مراحل عملياتي او به عنوان نخستين ((برنامه ي رايانه اي)) تلقي مي گردد، ولي فناوري زمان او قادر به تبديل نظرات او به كاربردهاي عملي نبود.

 

از حدود سال 1843 ، بايرون از بيماري رنج مي برد. بيماري او با مصرف داروهاي بسيار قوي از جمله مخدرها تشديد شده بود. او در سن 37 سالگي از سرطان فوت كرد. نخستين رايانه با قابليت هايي كه او در نظر داشت تا سال هاي دهه ي 1940 ساخته نشد. زبان رايانه اي بي خطر براي سيستم هاي بدون مراقبت به وسيله ي وزارت دفاع امريكا در سال 1979 كامل و به افتخار بايرون به نام آدا ناميده شد.

 

.........................................................................       ............ .. .

منبع: 100 دانشمند كه جهان را تغيير دادند. . جان هودسن تينر . اسفنديار معتمدي  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:12  توسط پریا  | 

دوشنبه هفدهم دی 1386
 

دستم به خورشيد نمي رسد

  

نمي توانم به ابرها دست بزنم،به خورشيد نرسيده ام.

هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.

دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم.

انگار من ان نيستم كه تو مي خواهي.

براي اين كه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نه،نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.

 

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن انچه تو در رؤيا در پي اني،كاري از من برنمي ايد.

مي گويي اغوشت باز است.

اما خدا مي داند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با رؤياهاي تو باشم.

نمي توانم رؤياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

 

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند.

راهي را كه من نيافتم او بيابد و براي تو دنياي بهتر بسازد.

كاش كسي را بيابي،كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند

انديشه هايت را كه همواره در تغيير است به سمتي هدايت كند

و روح تو را كه همواره در پرواز است ازاد سازد.

اما من نمي توانم... نمي توانم.

 

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.

نمي توانم زمين هاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.

نمي توانم بار ديگر در باره ي انچه قرار بود چنان باشد و اكنون چنان نيست حرف بزنم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.

 

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن،

 

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

افسوس!من ان نيستم كه بتواند با تو سر كند.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد،بگو زماني با من بود،

اما هيچ گاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد.

نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

 

..................................................................................... 

منبع: عاشقانه ها.شل سيلور استاين،عليرضا برادران

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:27  توسط پریا  | 

شنبه پانزدهم دی 1386

 

هلن كلر زني استثنايي

 

 

 

 

زماني مارك تواين از هلن كلر به عنوان يكي از دو بانوي برجسته ي جهان كه تاكنون زيسته است ياد كرد.وي معتقد بود كه ديگري ژاندارك دختر جوان فرانسوي است كه ارتشي را به پيروزي هدايت كرد چرا كه وي معتقد بود خداوند او را براي فرماندهي سپاه فراخوانده است.ايماني محكم  و استوار همانند ايمان ژاندارك راهگشاي زندگي و عامل موفقيت هاي چشم گيرهلن شد.

 

هلن در سال 1880 در شهر توسكامبياي الاباما ديده به جهان گشود.در يكي از نوشته هاي او امده است:((زندگي من اغازي  ساده داشت من پا به عرصه ي حيات نهادم ديده بر اين جهان گشودم و همه چيز را فاتحانه به خود اختصاص دادم.))اما نوزده ماه بعد اين فتح  پيروزمندانه به شكستي ناگهاني و بهت اور مبدل شد.هلن كلر قرباني مرضي ناشناخته شده بود كه نابينايي و ناشنوايي كامل او را به دنبال داشت.

 

هلن كوچولو قبل از ابتلا به اين بيماري هوشي سرشار و شور و شعفي در زندگي از خود نشان  مي داد كه فقط اطفالي در همان سن و سال درك مي كنند و حال چنين كودكي به اعماق دنياي خاموش و تاريكي فرو افتاده بود كه حتي طنين اواي انساني هم به ان راه نمي يافت.

 

سال ها بعد هلن كلر نوشت:((احساس مي كردم دست هايي نامرئي مرا محكم نگه داشته است ومن ديوانه وار مي كوشيدم خود را رها كنم.من همواره در حال نبرد بودم.نبردي كه هيچ يك از مشكلاتم را حل نمي كرد اما من از روحيه اي مقاوم و خلل ناپذير برخوردار بودم.ولي معمولا تلاش هاي بي حاصل من به گريستن و خسته گي مفرط جسماني منتهي مي شد)).

 

از ان جا كه هلن قادر به شنيدن صداي خودش نبود ديگر نمي توانست حتي كلماتي را كه تا ان زمان اموخته بود نزد خود تكرار كند و در نتيجه اين كلمات يكي پس از ديگري از ذهن او محوشد و تنها كلمه يwater به معني((اب))در يادش باقي مانده بود كه ان هم پس از زماني كوتاه به (وا-وا)تبديل شد و سرانجام ناپديد گشت.

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:51  توسط پریا  | 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:5  توسط پریا  | 

پنجشنبه هفدهم آبان 1386

 

پرسپكتيو تنها يك واژه يا يك كلمه نيست. بلكه يك جمله، يك مقاله چند صفحه اي يا بالاتر از ان بك كتاب چند جلدي است.

پرسپكتيو تنها در نقاشي يا نقشه برداري و غيره بكار نمي رورد . ما ميتوانيم در زندگي روزمره و يا حتي روياهاي شبانه خود از پرسپكتيو ياد كنيم . بطور مثال همه ي اتفاق ها منشايي دارند و اين منشاها ، منشاهايي ....

يعني ما در مقابل خود با پرسپكتيوي عظيم روبرو هستيم . بتابراين مي توانيم زندگي را پرسپكتيو بناميم .

ما ياد گرفته ايم كه همه ي جاده هاي پرپيچ و خم زندگي به يك نفر يعني زيباي نهان (خداوند) ختم مي شود . پس يك بار فقط يك بار به پرسپكتيو يك تصوير نگاه كنيد و بيانديشيد . چه مي بينيد؟

بله در پرسپكتيو يك تصوير ابهامي وجود دارد و در زندگي ان ابهام خداوند است.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:37  توسط پریا  |