استاد
... و هنگامي كه ظلمت سراسر زمين را پوشاند، يوسف آرتيمالي
مشعلي از چوب كاج روشن كرد و از تپه به جانب دره سرازير شد. آخر او در خانه ي خود كارهايي داشت.
هنگامي كه به روي سنگ چخماق هاي دره ي ويران زانو زده بود جواني را ديد برهنه و گريان با موي عسلي رنگ و تني چونان گل سپيد كه آن را با خار زخمي كرده و روي سرش از خاكستر تاجي درست كرده بود.
يوسف كه ملك فراوان داشت به جوان برهنه گفت: (( عجب ندارم كه بار اندوهت اين اندازه گران است، زيرا بر كسي پوشيده نيست كه او واقعا انسان عادي بود. ))
جوان پاسخ داد، (( براي او نيست كه گريانم، بلكه به حال خود مي گريم، من نيز آب را به شراب بدل كرده ام، جذامي را شفا داده ام و نابينا را بينايي بخشيده ام. به روي آب ها راه رفته ام. شياطين را از دل اهل قبور بيرون رانده ام، در بياباني كه خوردني پيدا نمي شد به گرسنه غذا داده ام و اموات را از خانه هاي تنگ و گورشان برپا داشته ام. به فرمان من، در برابر گروه كثيري از مردم، درخت انجيري كه مانع راه بود از بيخ و بن پژمرد. همه ي كار هاي آن مرد را من نيز كرده ام، اما نمي دانم چرا هنوز مردم مرا به صليب نكشيده اند.
...............................................................................
زندگي وايلد اسكار (1900-1856) Wilde Oscar
نويسنده و نمايشنامه نويس ايرلندي. درآكسفورد تحصيل كرد و خيلي زود در پرداختن درام منظوم مهارت يافت. براي كودكان هم قصه هاي زيبايي نوشته است.






ديوانه وار مي كوشيدم خود را رها كنم.من همواره در حال نبرد بودم.نبردي كه هيچ يك از مشكلاتم را حل نمي كرد اما من از روحيه اي مقاوم و خلل ناپذير برخوردار بودم.ولي معمولا تلاش هاي بي حاصل من به گريستن و خسته گي مفرط جسماني منتهي مي شد)).
از ان جا كه هلن قادر به شنيدن صداي خودش نبود ديگر نمي توانست حتي كلماتي را كه تا ان زمان اموخته بود نزد خود تكرار كند و در نتيجه اين كلمات يكي پس از ديگري از ذهن او محوشد و تنها كلمه ي